اميد به آينده...

 

گاهی دعایم کن


دعایت می‌کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی، بی‌عشق نازیباست دعایت می‌کنم، با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی، تبسم را به لب‌های عزیزی، هدیه فرمایی بیابی، کهکشانی را درون آسمان تیره شب‌ها بخوانی نغمه‌ای با مهر دعایت می‌کنم، در آسمان سینه‌ات خورشید مهری، رخ بتاباند دعایت می‌کنم‌، روزی زلال قطره اشکی بیابد راه چشمت را و.....


ادامه مطلب
نظرات 3 | 7:01 AM پنجشنبه، 6 مرداد هزار و سیصد و نود | نگارنده: بهار | موضوع: عمومی

تو را من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنکام

که میگیرند در شاخ «تلاجن*» سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

ترا من چشم در راهم.

 

شباهنگام، در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛

ترا من چشم در راهم.

((نیما یوشیج))


ادامه مطلب
(نظر بدهید.) | 6:56 AM پنجشنبه، 6 مرداد هزار و سیصد و نود | نگارنده: بهار | موضوع: حرف دل

سال نو...

 سلام دوستان

سال نو مبارکککککککککککککککککککککککک



نظرات 2 | 9:14 AM دوشنبه، 23 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: عمومی

روي چيزي تمرکز کن که بتواني تغييرش دهي!‏

بسم رب المهدی عج

 روي چيزي تمرکز کن که بتواني تغييرش دهي!‏
شبانه‌روز ما بيست و چهار ساعت بيشتر نيست. يک انسان سالم بايد يک سوم اين مدت يعني هشت ساعت را به خواب و استراحت بپردازد و در شانزده ساعت باقيمانده انرژي حياتي ارزشمند خود را صرف انجام کارهايي کند که رشد و سلامتي او را تضمين نمايد. ‏
نيروي حيات که به صورت سرزندگي در انسان نمايان مي‌شود ارتباط مستقيم با چيزي دارد که انسان روي آنها متمرکز شده است. اگر عمده تمرکز شخص روي موضوعات منفي باشد، درست شبيه وقتي دريچه تخليه وان حمام را برمي‌داريم و تمام آب آن با سرعت خالي مي‌شود، به شکلي مشابه موضوعات منفي انرژي رواني و حياتي انسان را تخليه مي‌کنند و تمام شور و سرزندگي را از وجود شخص دور مي‌سازند. برعکس تمرکز روي موضوعات مثبت، شبيه چشمه‌اي است که آب تازه را وارد حوض زندگي مي‌کند. هر چه موضوع مورد تمرکز نتيجه‌بخش و مفيدتر باشد شور زندگي و رضايتمندي فرد بيشتر شده و زندگي به کام او شيرين‌تر است. ‏
اين مقدمه را گفتيم تا معناي این قانون را بیشتر درک کنیمُ این قانون مي‌گويد: "روي چيزي تمرکز کن که قادر به تغييرش باشي!" معناي ديگر اين جمله آن است که: "از تمرکز و پرداختن به روي موضوعاتي كه کنترلي روي آنها نداري دست بردار! چرا که وقت گذاشتن روي چيزهايي که نمي‌تواني تغييرشان دهي، نتيجه‌اي جز اتلاف وقت و هزينه و انرژي براي تو به همراه ندارد!"


ادامه مطلب
نظرات 3 | 10:42 AM چهارشنبه، 6 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: مطالب خواندني

انسان باشيم و ايراني...

 بسم رب المهدی عج

خاتمی و هاشمی و احمدی نژاد و … چه فرقی دارند وقتی ما خودمان مردمان آگاه و درستی نیستیم؟

یک ملت دلال مسلکِ ناآگاه ، با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی یا توحش علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه ی تعارفی یا شهوت عجیب برای قرار گرفتن در مقابل دوربین ، با رتبه‌ی نخست جستجوی… چرا باید در پی یک زمامدار رویایی باشد؟

من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر کسی که می‌آید همینجور ادامه دهد . بعد خودشان با حوصله این موارد را تجربه کنند :

اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست کم یک روز در میان) حمام بروند.

دوم : ایرانی ها  قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.بخصوص وقتی توی خیابان و جلوی دیگران هستند.

سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات!

چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند … حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی!

پنجم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم تا شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

ششم : بفهمیم كه زرنگی ضایع كردن حق دیگران نیست  بلكه  با رعایت حقوق دیگران رسیدن به حقوق خودمان است .

هفتم: بفهمیم كه اگر صاحب یك بوتیك هستیم شغل ما بوتیك دار است یا اگر راننده تاكسی هستیم شغل ما راننده است . نه اینكه همه دزد و كلاهبردار باشیم و از شغلمان فقط برای راهی به رسیدن به كلاهبرداری استفاده كنیم . به شغلمان احتراما بگذاریم و بگذاریم دزدی فقط برای كسی باشد كه شغلش فقط دزدی است.


ادامه مطلب
نظرات 3 | 12:29 PM یکشنبه، 5 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: عمومی

انسان؟!!!!!

 

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو …از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه !



نظرات 2 | 8:30 PM سه شنبه، 9 آذر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: جملات زيبا

بهاي بهشت

 بسم رب المهدی عج

سلام دوستان

 عید سعید قربان مبارک، پیشاپیش عید غدیر خم رو هم تبریک میگم.

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:


- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.


همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.


- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.


بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:



- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:


- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!


نظرات 2 | 11:00 PM چهارشنبه، 26 آبان هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: مطالب خواندني

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به نام او...

s

گاه یک سنجاقک به تو دل می بنند و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض ، تا بیاید از راه ، از خم پیچک نیلوفرها ، روی موهای سرت بنشیند ، یا که از قطره ی آب کف دستت بخورد ، گاه یک سنجاقک همه ی معنی یک زندگی است .

 



نظرات 11 | 2:58 PM چهارشنبه، 28 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: حرف دل

خدا را فراموش نكنيد..

a

بسم رب المهدی عج

سلام


دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.
زمانیكه مادر اتومبیل  خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!

باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید!

 



نظرات 5 | 2:40 PM چهارشنبه، 21 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: مطالب خواندني

آقا بيا...

 

 d 

بسم رب المهدی عج

 آقا بیا به خاطر باران ظهور کن

ما را از این هوای سراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقه عشق می روی

از کوچه های خسته ما هم عبور کن

دل مرده ایم بی تو ولی ای مسیح من

یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن

یا صاحب الزمان ادرکنی...

اللهم عجل لولیک الفرج...



نظرات 1 | 7:10 PM پنجشنبه، 15 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: انتظار

ما همه آيینه‌ایم، تفاوت در زنگارهاست!

 بسم رب المهدی عج

g

ما همه آيینه‌ایم، تفاوت در زنگارهاست!

 

وقتی به دنیا پا گذاشتیم دلمان مثل آيینه‌ای تمیز صاف و بی‌نقص بود. یک لکه سیاه هم روی آن وجود نداشت. دنیا را همان‌طوری که بود می‌دیدیم با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش. اما کمی که بزرگ‌تر شدیم برای این‌که بتوانیم با بقیه جامعه ارتباط برقرار کنیم اجازه دادیم تا زنگارها و لکه‌ها روی آيینه جا خوش کنند و هر کدام گوشه‌ای از آيینه را به خود بگیرند. از آن روز به بعد ما دیگر دنیا را آن‌چنان که واقعا بود نمی‌دیدیم بلکه طوری می‌دیدیم که زنگارها و لکه‌ها اجازه می‌دادند.


ادامه مطلب
نظرات 2 | 12:24 PM دوشنبه، 12 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: مطالب خواندني

زندگي يعني اين...

 بسم رب المهدی

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده!!

_________________________
 
نتیجه اخلاقی داستان
  • عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صادق نيست
  • آرامش مال كسي است كه صادق است
  • لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند
  • آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند


نظرات 2 | 12:24 AM چهارشنبه، 7 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: مطالب خواندني

تا ته كوچه فقط پاي دويدن داريم

 بسم رب المهدی (عج)

به گمانم نفسي فرصت ديدن داريم

تا ته كوچه فقط پاي دويدن داريم

 روح ما گرچه در اين پيله تن محبوس است

 مثل پروانه تمناي پريدن داريم

 مفكن دور چنين ميوه احساس مرا

گرچه كاليم ولي وقت رسيدن داريم

 نشكند پشت دل از بار غم حادثه ها

 مثل يك بيد فقط حق خميدن داريم

 نكند تيره شود سينه تو از غم ها

 تو بگو حق كمي آه كشيدن داريم ؟

تو نگفتي ولي از لحن نگاهت پيداست

نه دل گفتن و نه گوش شنيدن داريم

 

سلام دوستان عزیزم من اومدم ایشالا هر روز آپم.



نظرات 4 | 8:10 AM سه شنبه، 30 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: عمومی

منتظر

بسم رب المهدی عج

 سلام دوستای خوبم

از همه ممنونم که جویای احوالم شدین . اما باید معذرت خواهی کنم به دلیل این که فرصت آپ شدن ندارم اما میام و کامنتاتونو می خونم و تمام تلاشم رو می کنم که یک به یک جواب بدم.

از لطفتون ممنونم ایشالا یه ماه دیگه دوباره میام .

مهدی یارتون



نظرات 20 | 2:30 PM شنبه، 30 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: حرف دل

انتظار...

 

 بسم رب المهدی عج

انتظارش انتظارم سیر کرد

آنکه باید بیاید دیر کرد

تا به کی در انتظارش دیده بر در دوختن

آمدن، رفتن، ندیدن، سوختن

**********************

یک عمر تو زخم های ما را بستی

هر روز کشیدی بر سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جا

ما تازه به یادمان می افتد هستی

سلام به همه دوستان خوبم

میلاد پر فروغ سلطان عالم امکان، مهدی موعود را خدمت شما عزیزان تبریک عرض میکنم.

به امید ظهورش

اللهم صل علی الکهف الحصین و غیاث المضطر المستکین حجتک و کلمتک و ناموس الاکبر



نظرات 19 | 9:37 AM سه شنبه، 5 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: مذهبي

سلاممممم....

 

بسم رب المهدی عج

 سلام بعد از یه مدت دوباره میخوام خودم بنویسم هر چند تصمیم گرفته بودم دیگه ننویسم!!!

این جمله رو تو وبلاگ یکی از جونای ایرانی!!! خوندم و ایشون این جمله رو نوشته بود چون میدونم بهش ایمان داره...

 همت و تلاش آدم می تونه ناممکن ها رو ممکن کنه. 

یعنی واقعا می تونه؟؟؟ البته منم ایمان دارم که میتونه اما خیلی وقت بود یه سری مسائل باعث شده بود دیگه بهش فکرم نکنم اما امیدوارم دوباره بتونم شروع کنمEmbarassed

پس دوباره شروع میکنم . در ضمن از اون دوستم که گاهگاهی منو با پستای قشنگش از خواب بیدار می کنه ممنونم.Smile

به امید آینده ای روشن

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان عج



نظرات 21 | 7:04 PM شنبه، 22 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: حرف دل

هر اتفاقي مي افتد به نفع ماست...

بسم رب المهدی عج 

هر اتفاقي مي افتد به نفع ماست

توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور، ولي عاقل بود يک روز براي پادشاه انگشتری به عنوان هديه آوردند ولي روی نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود.

شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟ و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟


ادامه مطلب
نظرات 1 | 5:48 PM چهارشنبه، 19 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: مطالب خواندني

نقش زنان در پیشرفت شوهرانشان

 

می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند ...

ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه‌ایی حق به جانب.
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"

شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"

شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!"Tongue outLaughing



نظرات 3 | 10:44 PM یکشنبه، 16 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: مطالب خواندني

ياد مرگ با ما چه ميكند...!!!

 بسم رب المهدی عج

سلام دوستان به نظرم خیلی متن قشنگیه، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

 

 

 

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت :حاج آقا دوتا سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: ینی چی؟

گفت: دارم میمیرم

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

مثل پیر مردا برا همه جونا و آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز وخوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و

قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

گفت: اما سوال بعدیم اینه که من با یاد مرگ آدم شدم دیگه دین به چه درد من میخوره و یا اینکه با من چی میکنه؟

گفتم: اتفاقا دین به درد آدما میخوره نه غیر آدما، تازه شما از این به بعد با دین عاشق میشی بزرگترین کار دین عاشق کردنه

 عاقلهاست و انسان کامل یعنی بشر غرق شده در دریای عشق و عقل

خنده ی زیبایی روی لبش نشست انگار چشمهاش پنجره شده بود رو به اقیانوس آرام مثل خودش

 آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی

 مارفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.

ما هم رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟؟؟؟؟!!!!



نظرات 7 | 8:30 PM سه شنبه، 11 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: عمومی

اردیبهشت...

بسم رب المهدی عج

اردیبهشت

اردیبهشت ، موعد سرزدن گل ها و آواز بلبلان

اردیبهشت ، موسم دیدار طبیعت

اردیبهشت ، ماه خاطرات بیادماندنی

اردیبهشت ، بهشت عاشقی ها و دلدادگی ها

             ... و دریغ که اردیبهشت بسر رسید.

                              

اردیبهشت من ، ای زیباترین ماه سال ،

                                          خداحافظ !

اردیبهشت برای من هم خاطرات شیرین زیاد داشت، اما در کنارش خاطرات تلخی هم داشت امیدوارم تمام لحظه هاتون شیرین باشهSmile

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان عج



نظرات 15 | 12:39 PM شنبه، 1 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه | نگارنده: بهار | موضوع: جملات زيبا